آن زمان که هنوز پسرکى با دماغ نوکتیز و موهایى صاف شانه شده با فرقى به دقت باز شده بود و اولین سفر بزرگ خود را آغاز کرد، درست مثل همین حالا که نزدیک غروب بود و همهچیز در اطرافش خاکسترى به نظر مىرسید، گویى لایهاى خاکستر روى آنها را پوشانده بود، سوار قطار شد. مرد به خاطر مىآورد که طورى به نظر پسرک رسیده بود، گویى لوکوموتیوها چشم دارند. در حالىکه قطارها با نورافکنهاى پرنور و نافذ، بار خود را به زحمت به ایستگاههاى بزرگ حمل مىکردند. قسمت مسافران پشت سر آنها تقریباً تاریک بود، زیرا فقط نورى کدر از وراى شیشهی ضخیم ناقوسى شکلى که پوزهبندى از سیم داشت، تابیده مىشد. پسرک این موضوع را مىدانست، زیرا گاهى با مادرش نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته و با قطار آخر شب به شهر بازگشته بود. اما حالا خاله او را به آن طرف مىبرد. جایى که قرار بود ژانویه را با پدرش سپرى کند. پدرى که فقط از روى عکس مىشناخت. عکسى که مادرش شب قبل یک بار دیگر نشانش داده بود. مرد اکنون آن را در جیب بغل حفظ مىکرد. پس از قریب چهل سال جدایى، مىتوانست مرد پیر را بار دیگر ببیند.
اما پسرک تمام روز زنگ ساعت پایهدار عتیقه را شمرد و بعد از ظهر با وجود پافشارى مادر نتوانست از شدت هیجان بخوابد. مادرش به او هشدار داده بود: «تو تمام شب در راه هستى.» اما دقیقاً همین براى پسرک نوعى ماجراجویى بود. مشاهدهی اینکه نورهاى خارج چگونه از کنار آنان پرواز مىکنند. دانستن اینکه در شهرهایى که از آنها عبور مىکردند، ضمن حرکت غران قطار سریعالسیر از سرزمین بعدى، بزرگترها از مدتى پیش خوابیدهاند. حتى از وسط سرزمینى که “آنطرف” نام داشت و به نظرش اسرارآمیز مىرسید.
آنجا که در کنار پسرک و خالهاش، سکوى راهآهن دیگر در زیر سقف شیبدار قرار نداشت، باد برف روز گذشته را روى هم جمع کرده یا کارگر ایستگاه آن را روى هم انباشته بود. جایى که پسرک و خالهاش ایستاده بودند تا منتظر قطار منطقهاى شوند، صفحههاى بتونى به اندازه صفحهی شطرنج، خشک و تمیز بودند. شصت و چهارتاى آنها یک صفحهی شطرنج را تشکیل مىدادند و مرد به خاطر دارد که پسرک شروع به شمردن کرد. مىخواست بداند صفحهی شطرنجى که تصور مىکرد، کجا پایان خواهد یافت. پسرک به خاطر آورد که تا چند ساعت پیش، پشت میز شطرنج دایى خود که مجروح جنگى و به همین دلیل هم همیشه در خانه است، نشسته بود و با وجودى که مىدانست این بار هم برنده نخواهد شد، کمتر از دفعات قبل بىحوصله بود. اما هنگام بازى زمان زودتر مىگذرد و این بار استثنائاً براى او مهم نبود که باز هم برنده باشد. پسرک نمىخواست مانند دفعهی قبل بردى ساختگى از طرف دایى خوش قلبش به او هدیه شود.
ناگهان در نزدیکى او، دختر بچهی لاغرى از روى یک صفحهی بتونى روى دیگرى پرید، گویى شطرنج بازى مىکند. اما آن شطرنجى بود که فقط دختران بازى مىکنند. دخترانى که از قواعد مشکل این بازى شاهانه چیزى نمىدانند. پسرک با عصبانیت به دختر بچهاى نگاه کرد که هنگام شمردن خانهها مزاحمش مىشد. او کوچکتر و ریزنقشتر از پسر بود. پالتویى خاکسترى بر تن داشت که تا قوزک پایش مىرسید و به هنگام پریدن برایش ایجاد مزاحمت مىکرد. به نظر مىرسید که دخترک در یک کیسه قرار دارد.
با هر پرش صدا مىزد: «سیاه، سفید، سیاه، سفید.» و پسرک در عین حال به موى بافتهی کلفتى که از کلاه پشمى بیرون بود و در پشت پالتو به این طرف و آن طرف پرت مىشد، نگریست. براى لحظهاى پیش خود تصور کرد که پایین بافتهی مو یک زنگوله وصل باشد و با هر حرکت ناگهانی دختر، صداى شدیدى از خود درآورد. حتى گمان کرد که صداى آن را مىشنود.
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختربچه چند خانه مانده به پسرک ایستاد، گویى میل دارد تمام صفحهی شطرنج نامرئى خود را عرضه کند. «چرا مىخندى؟»
«من؟» پسرک سرش را به علامت نفی تکان داد و به بافته سفتى که از شانهی دخترک افتاده بود، نگاه کرد. «هیچ هم این کار را نمىکنم.»
«بله، تو مىخندى. من دارم مىبینم.»
«لوس بازى در نیاور. دخترهی احمق!»
«خودت احمقى!» دختر بدون توجه دوباره به بازى خود ادامه داد و پسرک رویش را برگرداند. اصلاً او با صاحب موى بافته چه کار داشت؟ کاش دستکم زنگولهاى پایین موى بافتهاش داشت!
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختر مجدداً نزدیک پسر رسیده بود و با پایین بافتهی مویش منگوله مىساخت. «من به غرب مىروم. با خالهام.»
«من هم همینطور. پیش پدرم. مىتوانم تا بعد از ژانویه آنجا بمانم و هر چقدر دلم خواست شکلات و موز بخورم.»
«من هم مىتوانم!» دخترک روى خانهی بعدى پرید و در آنجا مانند یک مهرهی شطرنج بىحرکت ماند. سپس به آرامى گفت: «سیاه.» و به خانمى اشاره کرد که پالتوى چهارخانهاى پوشیده بود که جلب نظر مىکرد. در کنار زن، دو چمدان کهنهی حصیرى قرار داشت. دخترک زمزمه کرد: «من سیاه سفر مىکنم.» و از گوشه چشم پسرک را برانداز کرد.
«مىگویم که احمقى. آدم نمىتواند سیاه سفر کند، چون گیر مىافتد.» ناگهان پسرک آن جوانک نحیف را پیش خود تصور کرد. جوانى که چند وقت پیش، وقتى با مادرش از نزد پدربزرگ و مادربزرگ به شهر برمىگشت، با ورود ناگهانى مأمور قطار از جا جسته بود، اما نتوانسته بود از دست مأمور یونیفورمپوش هشیار فرار کند. طورى که او مسافر قاچاق را دستگیر کرد.
«من نه، من نه!» دختر بچه کلهشقى مىکرد: «من نمىگذارم دستگیرم کنند. کسى مرا گیر نمىاندازد!»
پسرک گفت:«آه چرا» و مرد به خاطر مىآورد که آن زمان تصور دیگرى نمىکرد، جز اینکه عاقبت دختر هم دقیقاً مانند جوانک نحیف خواهد بود.
دختر وراجى مىکرد: «خالهام مرا قاچاقى و بدون گذرنامه از مرز مىگذراند. خواهى دید.»
«تو دیوانهاى… قاچاقى… چطورى؟»
دخترک تکرار کرد: «من چیزى فاش نخواهم کرد. خواهى دید.»
«مگر ما در یک کوپه هستیم؟»
«باید با ما سوار شوى.»
«مىبینیم.» پسرک طورى به دختر بچه نگاه کرد، گویى رخ شطرنج را پیش رو دارد. اگر چیزى که دخترک میگفت حقیقت داشت، پس این سفر شبانه مىتوانست از آن چه فکر مىکرد، هیجانانگیزتر شود.
دخترک لبخند مىزد و از روى خانهها مىپرید. «سیاه، سفید، سیاه، سفید.»
مرد دستى روى چشمانش کشید. حرکتى بىمعنا که هر بار یاد آن زمان مىافتاد، ناخودآگاه انجام مىداد. به ساعت نگاه کرد. طبق عادت، این بار هم سر وقت رسیده بود. گویى مانند پسرک چهل سال پیش، بىصبرانه منتظر سفر است. اگر چه زندگى او را تغییر داده و صیقل زده بود، این موضوع به همان شکل اولیه باقى مانده بود.
پسرک، دختر بچه را تا در کوپه تعقیب کرد و منتظر شد تا خالهاش با چمدانها برسد. سپس درست روبهروى دختر نشست. هر دو در کنار پنجره نشستند. آنان با یکدیگر صحبت نمىکردند، بلکه بدون اینکه در صحبت بزرگترها دخالت کنند، به آن گوش مىکردند. ظاهراً هر کدام در حال کشف افکار دیگرى بود. در هر حال پسرک فکر مىکرد: بدون بلیط سفر کردن… قاچاقى رد شدن… شاید فقط لاف مىزند.
همانطور که انتظار داشت، نور خانهها و خیابانها از کنارشان رد مىشدند، گویى آنها هستند که حرکت مىکنند.
پس از مدتى پسرک گرمش شد، کاپشناش را درآورد و در گوشهاى کنار خود و پنجره آویزان کرد. دختر بچه هم پالتوى گونى مانند خود را همانجا طرف خود آویزان کرده بود. گاهى براى مدت کوتاهى خود را پشت آن پنهان مىکرد. پسرک ابتدا گمان کرد به این وسیله مىخواهد توجه او را به خود جلب کند، اما بعد وقتى بیرون مىآمد تا نفس بکشد، دیگر حتى به او نگاه هم نکرد. هنگامى که سرعت قطار کمتر شد، بزرگترها گفتوگوى خود را قطع کردند. طورى که سکوت سنگینى بر کوپه حکمفرما شد و صداى نفسها به گوش مىرسید. پسرک حدس زد به مکانى نزدیک مىشوند که مرز نام داشت و سپس سرزمین “آنطرف” آغاز مىشد. حال خالهی دختر بچه بلند شد، یکى پس از دیگرى به همسفران خود نگریست و پس از آنکه دختر بچه پالتوى گونى مانند خود را پوشید، روى او را با پالتوى چشمگیر چهارخانه خود پوشاند. رو به بقیه گفت: «فقط رفتارى آرام داشته باشید. در این صورت موفق خواهیم شد. به زودى او را درخواهم آورد.» سپس یک بار دیگر به اطراف نگاه کرد و با متانتى ظاهرى گفت: «آیا هیچیک از شما یک دختر بچهی کوچک دیده است؟» بزرگترها یکدیگر را نگاه کردند و قبل از اینکه زنى با همان حالت مصنوعى بگوید: «دختر بچه؟ کدام دختر بچه؟ من که ندیدم!» خاله از پسرک وحشتزده پرسید: «تو چى؟» پسرک به پالتوى چهارخانه نگاه کرد. سیاه، سفید، سیاه، سفید. سپس بدون حرف سرش را تکان داد. هنگامىکه قطار متوقف شد، اضطرابى وجود بزرگترها را فرا گرفت که پسرک فوراً آن را حس کرد. از راهروى قطار صداى صحبت به گوش مىرسید. با آهنگى یکنواخت که کلماتى تکرارى را ادا مىکردند. تازمانى که عاقبت صاحبان صدا به کوپه آنان آمدند…
مرد اعلام حرکت قطار خود را شنید. حس مىکرد قلبش تندتر از معمول مىزند. قطار مسیر آن زمان را خواهد پیمود، اما دیگر کسى به آن کوپه نمىآید تا گذرنامه و چمدانها را کنترل کند. هنوز نمىتوانست قبول کند. هنگامىکه کنترل گذرنامهها پایان یافت، و خاله به طرف دختر بچه رفت تا او را آزاد کند، دو مرد دیگر وارد شدند که یونیفورم آنها با مأموران قبلى متفاوت بود. بادقت به اطراف نگاه کردند و از خالهی دختر خواستند که چمدان حصیرى بزرگ را باز کند. البته خاله جرأت کرد بپرسد که چرا او را انتخاب کردهاند، اما از دستور سرپیچى نکرد.
پسرک باهیجان جریان را دنبال مىکرد و مرتب به پالتوى چهارخانهاى مىنگریست که روبهرویش در کنار پنجره، آویزان بود. سیاه، سفید، سیاه، سفید. هرگز پالتویى به این عجیبى که چنین جلبنظر کند، ندیده بود. پسرک عرق کرده بود و دید که بزرگترها هم عرق خود را پاک مىکنند. بالاخره به نظر رسید که مردان یونیفورمپوش متقاعد شدهاند، زیرا در چمدانهاى حصیرى چیزى وجود نداشت که موجب اعتراض آنان باشد. کوپه را ترک کردند و به زودى به نظر رسید که قطار دوباره به حرکت درمىآید.
خاله دختر بااحتیاط به طرف پنجره رفت و پالتوى چهارخانه خود را برداشت. «تو آزادى. ما موفق شدیم.» اما وقتى دختر حرکتى نکرد، خاله پالتوى گونى مانند را به شدت تکان داد. دختر سرش را به صندلى تکیه داده بود، نفس نمىکشبد و حرکتى نداشت. پسرک فکر کرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید. کسى تو را دستگیر نمى کند… و اگر بکند چه؟
دختر بچه سر خود را بلند کرد، موهایش را از پیشانى چسبناک کنار زد و شروع به خندیدن کرد.
پسرک نفسى به راحتى کشید و گفت: «دختره ی احمق.»
-100%
سیاه سفید سیاه
15,000 تومان 0 تومان
معرفی کتاب
زیگفرید ماس متولد سال ۱۹۳۶ در ماگدهبورگ (Magdeburg). ابتدا به عنوان کارمند نقشهبردارى در معدن کار کرده است، سپس تحصیلات در انستیتوى ادبیات لایپزیک و پس از آن نمایشنامهنویس بوده است. از سال ۱۹۷۱ نویسندگى مىکند و اساساً براى نوجوانان کتاب مى نویسد.
داستان کوتاه «سیاه، سفید، سیاه» اثری از این نویسنده را در زیر دانلود کنید.
توضیحات
نظرات (0)
اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “سیاه سفید سیاه” لغو پاسخ
خرید و ارسال
...... برای دریافت این محصول ابتدا گزینه "افزودن به سبد خرید" را انتخاب نمایید سپس با کلیک بر روی گزینه "تسویه حساب" در بخش مرتبط با سبد خرید و همچنین تکمیل اطلاعات، لینک دانلود این کتاب را دریافت نمایید.
محصولات مرتبط
صاحب امتیاز

گروه حمل و نقل مهرگان
طراحی و ساخته شده توسط روابط عمومی گروه شرکت های حمل و نقل مهرگان

نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.